تبليغاتX
گروه فرهنگی هنری فام - جیمز تربر و دیدار با بابانوئل

گروه فرهنگی هنری فام

وبلاگ جمعی گروه فرهنگی هنری فام

جیمز تربر و دیدار با بابانوئل

جیمز تربر را چقدر می شناسید؟ تربر داستان معروفی دارد به نام زندگی پنهان والتر میتی که در یکی از شماره های ماهنامه فیلم نگار هم ترجمه و منتشر شده و اگر فرصتی بود حتما آن را تایپ کرده و در همین وبلاگ خواهم گذاشت ، اما الان می خواهم درباره یکی دیگر از داستان های تربر صحبت کنم . داستانی به نام دیدار بابانوئل که خود تربر نوشته این داستان را به سبک ارنست همینگوی به نگارش درآورده . سبک همینگوی در این داستان به وضوح به چشم می خورد ، جملات کوتاه و موجز و مختصر مانند جملات آغازین داستان :(( شب قبل از کریسمس بود . خانه خیلی ساکت بود . هیچ موجودی در خانه تکان نمی خورد . حتی هیچ موشی هم نمی جنبید . )) اما نکته قابل توجه این داستان سبک و تفکر خود تربر است که در داستان غالب است . شخصیت های تربر عموما انسان هایی خیال پرداز و رویایی اند. شخصیت والتر میتی نمونه و حتی نماد یک شخصیت خیال پرداز در ادبیات محسوب می شود چنانکه به شخصیت هایی از این نوع ، (( والتر میتی وار )) نیز گفته می شود . شخصیت اصلی داستان دیدار بابانوئل پدری است که تربر او را طوری معرفی می کند که در اوایل داستان فکر می کنیم که او هم یکی از بچه هاست چرا که او نیز همسرش را مانند بچه هایش ، مامان می خواند . پدر این داستان نه تنها تفاوت زیادی با بچه ها ندارد ، بلکه به دلیل تفکر کودکانه و خیال پردازانه اش میتوان حتی او را کودک تر از بچه هایش خواند. چرا که فقط اوست که بابانوئل را میبیند و اوست که با صدای سورتمه گوزن های بابانوئل از جا بلند می شود . شاید شما هم بتوانید بابانوئل را ببینید ، فقط باید همانطور که پدر گفته بی هوش باشید چرا که : (( نمی توانید او را ببینید ، مگر اینکه بی هوش باشید ))

فرهاد پدوین

 جیمز تربر

ديداربابا نوئل(به سبك ارنست همينگوي)

 

جيمز تربر

اسدالله امرايي

شب قبل از كريسمس بود.خانه خيلي ساكت بود.هيچ موجودي در خانه تكان نمي خورد.حتي هيچ موشي هم نمي جنبيد.جوراب ها را به دقت كنار دودكش بخاري ها اويزان كرده بودند.بچه ها اميدوار بودند بابا نوئل بيايد و آن ها را پر كند.

 

بچه ها توي رخت خواب بودند.تخت شان توي اتاق كناري  ما يود.من و مامان توي تخت خودمان بوديم.مامان روسري به سرش بسته بود.من شبكلاهم را گذاشته بودم.صداي تكان خوردن بچه ها را مي شنيدم.ما تكان نمي خورديم.مي خواستيم بچه ها خيال كنند كه ما خوابيم.

بچه ها گفتند:"پدر"

چوابي نيامد.فكر كردند خيلي خوب  لابد آنجاست.

كوبيدند روي تخت و داد زدند:"پدر!"

پرسيدم:" چي مي خواهيد؟"

پچه ها گفتند "ما آب نبات چوبي مي خواهيم."

مامان گفت :" بگيريد بخوابيد پچه ها."

بچه ها گفتند :"خوابمان نمي برد." ديگر حرف نزدند اما صداي حركات شان را مي شنيدم.صدا در مي آوردند.

بچه ها پرسيدند :" شما خواب تان مي برد؟"

گفتم "نه."

" بايد بخوابيد."

" مي دانم كه بايد بخوابيم."

"كمي آب نبات چوبي بخوريم."

مامان گفت آب نبات چوبي بي آب نبات چوبي."

"خوب ما فقط پرسيديم."

سكوت طولاني بود .صداي بچه ها را مي شنيدم كه وول مي خورند.

بچه ها پرسيدند: "بابا نوئل هم خوابيده؟"

مامان گفت:" ساكت.نه نخوابيده."پرسيدم:"بري چي بايد امشب بخوابد؟"

بچه ها گفتند :"از كجا معلوم شايد خواب باشد."

گفتم :"نخوابيده."

مامان گفت:"بگيريد بخوابيد بگذاريد ما هم بخوابيم."

خانه يك بار ديگر ساكت شد.صداي خش خش رخت خواب بچه ها را مي شنيدم.

بيرون از خانه توي محوطه ي چمن ترق تروقي بلند شد.از رخت خواب بيرون آمدم و رفتم دم پنجره.چفت پنجره را باز كردم.لنگه پنجره را هل دادم رو به بالا.مهتاب روي برف مي درخشيد.ماه به اشيا روي برف درخششي خاص داده بود.سورتمه ي كوچكي در برف بود با هشت گوزن ظريف.مرد كوجكي ان ها را مي راند.خيلي سر حال و چابك بود.سوت مي زد و سر گوزن ها داد مي كشيدو آن ها را به اسم صدا مي زد.اسم شان دشر دنسر پرنسر ويكسن كامت كيوپيد دوندر و بليتسن بود.

به آن ها گفت بپرند روي ايوان. بعد به آن ها گفت بپرند بالاي ديوار.پريدند.سورتمه پر از اسباب بازي بود.

مامان پرسيد:" كيه؟"

گفتم:" يك نفر.يك ادم كوچولو."

سرم را كشيدم تو و گوش دادم.صداي گوزن ها را بالاي بام شنيدم.صداي سم گوزن ها را كه بر بام مي كوفتند شنيدم.مامان گفت:" پنجره را ببند." بي صدا گوش ايستادم.

" چي مي شنوي؟"

گفتم:" صداي گوزن."پنجره را بستم.هوا سرد بود.مامان توي رخت خواب نشست و به من نگاه كرد.

مامان پرسيد:"چه طور رفتند پشت بام؟"

"پرواز مي كنند."

بيا بگير بخواب .مي چايي!"

مامان دراز كشيد.من نرفتم توي رخت خواب.قدم مي زدم.

مامان پرسيد:"يعني چي كه پرواز مي كنند؟"

"پرواز مي كنند همين."

مامان رو كرد به ديوار.حرفي نزد.

رفتم توي اتاقي كه شومينه داشت.مرد كوچك از دودكش پايين آمد و آمد توي اتاق.خودش را لاي لباس خز پوشانده بود.لباسش پر از خاكستر و دوده ي دودكش بود.يك كوله پشتي مثل قصه گوهاي دوره گرد كه دوا هم مي فروشند به پشت انداخته بود.توي ان اسباب بازي بود.نوك بيني و لپ هايش گل انداخته بود و چالي كنار لپش بود.چشم هايش برق مي زد.دهانش يك ذره بود و ريش خيلي سفيدي داشت.يك پيپ قلنبه هم لاي دندان هايش گرفته بود.دود پيپ مثل حلقه ي گلي بالاي سرش مي چرخيد.مي خنديد و شكمش تكان مي خورد.درست مثل مشك پر از ژله ي قرمز.حنديدم.چشمكي زد بعد با سرش اشاره كرد.حرفي نزد.

رو كرد به طرف بخاري . جوراب ها را پر كرد و از آن فاصله گرفت.انگشت چسباند كنار بيني اش و سر تكان داد.بعد از لوله بخاري بالا رفت.به طرف بخاري رفتم و خم شدم و نگاه كردم.او را ديدم كه سوار سورتمه اش شد.سوت زد و دسته ي گوزن ها به پرواز در آمد.دسته به نرمي گل قاصدك به هوا رفت.كالسكه ران داد زد كريسمس مبارك.به رخت خواب برگشتم.

مامان پرسيد:" چي بود؟ بابا نوئل؟"

گفتم:"آره."

آهي كشيد و روي تخت غلتيد.

گفتم:" ديدمش."

"جدي."

آره با چشم هاي خودم ديدم."

برگشت خودش را به ديوار نزديك تر كرد."معلوم است كه ديدي."

بچه ها گفتند:" پدر."

مامان گفت :"بغرما تو هم با اين گوزن هاي پرند ه ات."

گفتم:" بگير بخواب."

بچه ها پرسيدند:"پدر وقتي بابا نوئل مي آيد مي توانيم او را ببينيم.؟"

گفتم:"بايد خواب باشيد.وقتي مي آيد با يد خواب باشيد.نمي توانيد تو را ببينيد مگر اين كه بي هوش باشيد."

مامان گفت:"پدر مي داند."

ملحفه را كشيدم روي صورتم.زير ملحفه گرم بود.به خواب رفتم .نمي دانستم مامان راست مي گويد يا نه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 12:19  توسط گروه فرهنگی هنری فام  |